نیک صالحی

Just another WordPress.com weblog

بایگانیِ اسرار موفقيت

10 نکته برای شروع یک کار جدید

مطمئناً می دانید که اولین تاثیر در مصاحبه شغلی اهمیت زیادی دارد، و احتمالاً هم این نکته را رعایت کرده اید، چون الان یک کار جدید دارید. اما آیا می دانستید در شروع کردن یک کار جدید هم اولین تاثیر اهمیت دارد؟

طی چند ساعت، روز یا حتی هفته اول که کار جدیدی را شروع می کنید، رئیس جدید شما و همکارانتان تفکر خود را نسبت به شما شکل می دهند و همین مسئله مابقی زمانی را که با این کارفرما میگذرانید را تعیین میکند. مثلاً اگر از همان ابتدا بعنوان فردی که از زیر بار مسئولیت شانه خالی می کند شناخته شوید، خیلی سخت می توانید آن برچسبی که بهتان چسبیده است را بکنید و جایگاهتان را تغییر دهید، حتی اگر واقعاً لیاقتش را داشته باشید. برعکس این، اگر در چند هفته اول سخت کار کنید، بعدها رئیس و همکارانتان خیلی راحت تر از سر اشتباهاتتان می گذرند.

در زیر به 10 نکته برای ایجاد تاثیری فوق العاده روی رئیس و همکارانتان اشاره می کنیم.

1) بین کارها کمی استراحت کنید.

اگر قبل از رفتن به سراغ یک کار جدید کمی به خودتان استراحت دهید، می توانید برنامه های کاری قبل را از ذهنتان پاک کرده و خودتان را برای برنامه های جدید آماده کنید.

انسانها مخلوقات عادت هستند. هر شغلی، مخصوصاً کاری که مدت زمان زیادی در آن بوده باشید، یک نوع عادت و روتین در زندگیتان ایجاد می کند و باعث می شود بدون اینکه خودتان بخواهید، میلی به تغییر نداشته باشید. حیت چند روز استراحت بین کار قدیم و کاری که تازه می خواهید شروع کنید میتواند به شما کمک کند خودتان را برای روتین کاری جدید و محیط کارتان آماده کنید.

2) تحقیق کنید.

احتمالاً طی دوره مصاحبه ها و مقدمات شروع کار روی کارفرمای جدیدتان خوب تحقیق کرده اید. الان وقتش رسیده که تحقیقاتتان را تمام کنید و درک خودتان را درمورد کارفرمای جدید تکمیل کنید. اگر بین کار قدیم و کار جدیدتان چند روز استراحت بیندازید می توانید از آن زمان برای این منظور استفاده کنید.

برای تحقیق کردن درمورد کارفرمای جدید، هر نوشته ای درمورد این شرکت جدید به شما کمک می کند، از جمله کتاب راهنمای کارمندان. هدف شما دو جنبه دارد: یکی فهمیدن درمورد کاری که شرکتتان انجام می دهد و اینکه شما به چه درد آن می خورید و یکی برای دانستن اینکه چه انتظاری از محیط کارتان داشته باشید. اگر شما یا کسی در شبکه تخصصیتان کسی را در آن شرکت می شناسد، برنامه بریزید و قبل از روز اول قرار ملاقاتی برای ناهار یا یک قهوه با او بگذارید و با این روش از او اطلاعات بگیرید.

3) حرفه ای لباس بپوشید.

نشان دادن یک ظاهر مرتب، تاثیر مثبتی بر کلاس و عادات کار شما دارد. درنتیجه، وقتی کار جدید را شروع می کنید، باید یک تا دو درجه بالاتر از سطح کارتان لباس بپوشید. وقتی چند روز مهم و حیاتی اول تمام شد، می توانید کمی راحت تر لباس بپوشید بدون اینکه نگران باشید دیگران تصور کنند وضعیت مالیتان خوب نیست.

4) زود بیایید، دیر بروید.

اگر قرار باشد دیرتر ازهمه وارد شرکت شوید و زودتر از همه خارج شوید، باعث می شود دیگران تصور کنند علاقه ای به بودن در آن محیط ندارید. این میتواند خیلی خطرناک باشد، مخصوصاً در چند هفته اول شروع کارتان.

درعوض، سعی کنید همیشه کمی زودتر از بقیه به محل کارتان برسید و برای ترک آنجا هم عجله نداشته باشید. این کار باعث می شود همه تصور کنند به کارتان علاقه مند هستید و بعدها اگر یک روز دیر سر کار برسید همه فکر می کنند که حتماً مشکل مهمی داشته اید.

5) همکارانتان را بشناسید.

برای جا افتادن در محل کارتان باید سعی کنید خودتان را وارد شبکه اجتماعی شرکت کنید. چه دوست داشته باشید و چه نداشته باشید، بیشترین ساعات روزتان را با همین افراد می گذرانید. علاوه بر این، نظرات این افراد می تواند مستقیماً بر موفقیت شما در کارتان تاثیر داشته باشد و هیمنطور باعث می شود ساعات بهتری در محل کار داشته باشید.

هر کاری که می کنید، فقط سعی کنید خودتان را از همکاران جدیدتان دور نکنید. بااینکه ممکن است دوست داشته باشید با همکاران سابقتان ناهار بخورید اما بااینکار فقط به همکاران جدیدتان نشان می دهید که یکی از آنها نیستید. پس سعی کنید با همکاران جدیدتان در ساعات ناهار و چای ارتباط برقرار کنید.

6) کمک بخواهید.

یکی دیگر از کارهایی که برای جا افتادن در محل کار جدید لازم است انجام دهید، کمک خواستن است. اما خیلی از افراد تصور می کنند اینکار ناتوانی و ضعف آنها را نشان می دهد. درواقعیت، برعکس این مسئله صادق است. اگر از همکارنتان تقاضای کمک نکنید، فقط خودتان را از آنها دور میکنید و از این گذشته وقت و انرژی زیادی برای اشتباهات غیرقابل اجتناب هدر می دهید.

اما ممکن است دوست نداشته باشید یک سوال را بارها و بارها بپرسید. اگر فکر می کنید به خاطر سپردن یک کار پیچیده برایتان سخت است، یا کلاً حافظه خوبی ندارید، وقتی از همکارانتان کمک می خواهید نت برداری کنید. اگر هر سوال را فقط یکبار بپرسید، رئیس و همکارانتان مطمئن می شوند که باهوش و قابل هستید.

7) داوطلب شوید.

در چند هفته اول هر کار مطمئناً کارفرمایتان کار سبک تری نسبت به بقیه همکارانتان به شما محول می کند.  بااینکه انتظار نمی رود خیلی زود پیشرفت کنید اما رئیستان انتظار دارد وقتی برای انجام کار بیشتر آمادگی پیدا کردید خودتان اعلام کنید.

از آن چند هفته کار سبک استفاده کنید و خیلی خوب روی کارتان تمرکز کنید و هر کاری که به شما محول می شود را با دقت و درستی انجام دهید و سعی کنید در کارتان وارد شوید. و خودتان به ناظر شرکت بگویید که آمادگی مار بیشتر یا یک مسئولیت جدید را دارید. هرچه زودتر بتوانید برای انجام کار سنگین تر آماده شوید، تاثیر بهتری هم روی رئیس و همکارانتان میگذارید. حتی می توانید برای انجام برخی پروژه های خاص داوطلب شوید—اما یادتان باشد فقط زمانی اینکار را بکنید که مطمئنید با وجود وظائف خودتان از عهده آن برمی آیید.

8) برنامه ریزی کنید.

داشتن یک برنامه باعث می شود خوب کارهایتان را کنترل کنید و در همان چند هفته اول به اهدافتان برسید. برنامه شما باید شامل همه چیزهایی که باید یاد بگیرید بشود، و همچنین چند هدف برای خودتان که به شما انگیزه دهد. اهدافتان و مهارت هایی که باید یاد بگیرید را به ترتیب اهمیت اولویت بندی کنید. یادتان باشدف نکته این است که برای خودتان چالش ایجاد کنید تا برایتان ایجاد انگیزه شود اما نه آنقدر که کلاً از کار کردن دلسرد شوید.

کار قشنگی که می توانید بکنید این است که اهدافتان—و همچنین پیشرفتتان—را به اطلاع رئیستان برسانید. بااینکه ممکن است تصور کنید این کارتان خودنمایی باشد، اما برای رئیستان نشانه جاه طلبی و نظم شماست.

9) با رئیستان ارتباط برقرار کنید.

همانطور که مطلع کردن رئیس از اهدافتان می تواند به گذاشتن یک تاثیر خوب و مثبت بر روی او، به شما کمک کند، صحبت کردن درمورد سایر جوانب کار کردنتان هم می تواند اعتماد و اطمینان او را نسبت به شما جلب کند. رئیستان به این دلیل شما را استخدام کرده است که به نظرش بهترین فرد برای آن کار می آمدید؛ به عبارت دیگر او روی شما ریسک کرده است و مطمئناً دوست دارد از پیشرفت های شما در اطلاع باشد.

10) دیدگاهی مثبت داشته باشید.

افراد خوشبین همیشه تاثیر بهتری روی دیگران می گذارند. کسانیکه برای کار و مسئولیت ها و مشکلات جدیدشان دیدگاهی مثبت دارند و خوشبین هستند، مطمئناً بیشتر مورد پسند عموم قرار می گیرند. وقتی با افراد جدید یا همکارانتان برخورد می کنید، همیشه لبخند بزنید. از گله و شکایت درمورد چیزی بپرهیزید . طی چند هفته اول از غیبت کردن های همکارانتان درمورد محل کار، خود را دور کنید.

اهمیت تاثیر خوب

اگر از آندسته افراد باشید که زود به زود کارشان را عوض می کنند، ممکن است بپرسید چه اهمیتی دارد که دیگر تاثیر خوبی روی بقیه بگذارید. بااینکه اینکار فقط یک راه حل کوتاه مدت برای شماست اما هنوز هم می تواند روی روند و زندگی شغلی شما تاثیرگذار باشد. یک تاثیر خوب روی رئیس می تواند به شما کمک کند خیلی زود در کارتان پیشرفت کنید و ترفیع بگیرید. علاوه بر این با شروع کردن یک کار جدید می توانید ارتباطات اجتماعی دراز مدتی در زمینه کاری برای خودتان درست کنید.

نکات اضافه برای ساده کردن شروع کار جدید

-قبل از شروع کار جدید وقت بگذارید و کمی درمورد شرکت مورد نظرتان تحقیق کنید. ببینید چه کارهایی میتوانید درمورد کارفرمای جدیدتان انجام دهید تا نظر مثبت او را به خودتان جلب کنید. ببینید کسی را پیدا می کنید که بعضی از این همکاران جدیدتان را بشناسد  و از او بخواهید قبل از روز اول کارتان، شما را به او معرفی کند.
- درمورد لباسی که قرار است در هفته اول کار تنتان کنید خوب فکر کنید. یادتان باشد برای شروع باید معقول ترین و بهترین لباستان را تنتان کنید و بعد کم کم لباسهای راحت تری بپوشید. اگر باید لباس بخرید یا چند دست از لباس های قدیمیتان را مرتب کرده و بپوشی، حتماً قبل از روز اول اقدام کنید.
- راه های خانه تا شرکت را خوب بررسی کنید و کوتاهترین آنها را پیدا کنید. مطمئناً دوست ندارید روز اول کار دیر برسید

نحوه تشخیص و برخورد با مشتریان عصبانی

احتـمالاً هـر روز بـا مشتـریـان عصبـانی مواجه مــی شوید. می دانید، آنهایی که می خواهند همه اتفاق های بدی که در زندگیشان افتاده را یکجا سر شما خالی کنند؟ حـرفهای آنها ممکن است طعنه آمیز و نیشدار باشد و یا با بد زبانی و حـرف هـای نـاروا همـراه بـاشد. مـمکن اسـت مستقـیـماً فـحـش بـارانـتـان کنـند، تـهدیـدتان کـننـد، یـا سـعی کنــنـد بترسانندتان. کنار آمدن با چنین افرادی خیلی سخت است و روبه رو شدن با یکی از آنها همه روزتان را خراب خواهد کرد.

با اینکه این آدم ها ممکن است عصبانیتان کنند اما واکنش خوبی نیست که بخواهید مثل خودشان با آنها رفتار کنید. چنین واکنشی فقط وضعیت را بدتر کرده و در واقع ممکن است به خطرتان بیندازد. اگر بخواهید جواب داد را با داد بدهید، فقط نتیجه منفی برایتان خواهد داشت.

اجازه بدهید با آن روبه رو شویم. شما آنقدر وقت ندارید که آن را برای بحث و دعوا تلف کنید…خیلی کار دارید و باید به آنها برسید. اما می خواهید که بتوانید از پس این نوع مشتری هایتان  هم برآیید. باید موقعیت را تحت کنترل خودتان بگیرید، با آن کنار آمده و به کارتان برسید.

روش ها و تکنیک های مختلفی هست که برای برخورد با این دسته افراد می توانید از آن استفاده کنید. اما امروز می خواهیم اول به شما کمک کنیم که متوجه شوید وقتی مشتری های خشمناک عصبانیتشان را سر شما می ریزند. درک آدم های عصبانی به ما کمک می کند کمتر واکنش نشان دهیم و عصبانی نشویم.

اصلاً شخصی نیست

اولین چیزی که درمورد مشتری های عصبانی باید به یاد داشته باشید این است که وقتی رفتار آنها متوجه شماست، سرچشمه اصلی این عصبانیت جای دیگری است. این فرد عصبانی در حالت عادی بر سر شخص شما عصبانی نخواهد بود. این فرد بر سر شما بعنوان کارمند یک اداره یا شرکت که احتمالاً به کارهای او رسیدگی نکرده است، عصبانی می شود. از آنجاکه داد کشیدن و فریاد زدن بر سر یک شرکت به طور کل خیلی سخت است، ارباب رجوع عصبانی عصبانیتش را بر سر شما به تنهایی فرود می آورد.

فرد عصبانی چه می خواهد؟

یکی از واقعیت ها درمورد ارباب رجوع ها و مشتریان عصبانی این است که آنها می خواهند مشکلشان برطرف شود. البته این همه ماجرا نیست. وقتی اداره یا شرکت کار او را انجام نداده است، دیگر حل شدن مشکل برای او در مرتبه دوم اهمیت قرار می گیرد. بله، آنها می خواهند مشکلشان حل شود، اما از یکجا، آنقدر عصبانی می شوند که دیگر سعی نمی کنند خودشان هم همکاری کنند تا کاری که می خواستند انجام شود. حتی اگر شما بتوانید کارهایشان را بدون کمک خودشان راست و ریست کنید، هنوز هم عصبانی خواهند ماند.

مهم است که بدانید افراد خیلی عصبانی به دنبال فرصتی هستند تا عصبانیتشان را خالی کنند و دوست دارند که داد و بیدادها و حرف هایشان را کسی بشنود. اگر شما عصبانیت آنها را درک نکنید، و خیلی سریع سعی کنید مشکلشان را حل کنید، باعث خواهید شد که عصبانی تر از قبل هم شده و داد و قال بیشتری راه بیندازند.

چه باید کرد؟

برای گرفتن کنترل عصبانیت این افراد در دستتان کارهای خاصی هست که می توانید انجام دهید تا بیشتر از این دیگر وقتتان را نگیرند.

اول اینکه باید مشتریانتان را همانطور که از در وارد می شوند و به سمتتان می آیند برانداز کنید، و خودتان را آماده کنید چون این امکان وجود دارد که رفتارهای خشونت آمیز از خود نشان دهند.

افرادیکه ناراحت باشند حتی قبل از اینکه دهانشان را باز کنند، علائمی از خود نشان می دهند. این افراد علائمی غیر کلامی از خود نشان می دهند که برخی از آن عبارتند از: شانه های خمیده، مشت های گره کرده، صورت برافروخته، ناراحتی و بی قراری، خیره شدن یا اجتناب از ارتباط چشمی، حرکات و تکان های سریع و ….

باید به این علائم توجه داشته باشید تا هرگونه خالی شدن خشم و عصبانیت متعجبتان نکند. خیلی از موقعیتهای خشمناک به این علت غیرقابل کنترل می شوند چون کارمند خیلی سریع به این رفتار عصبانی واکنش می دهد، آن هم به این دلیل است که انتظار چنین برخوردی را نداشته است.

اگر متوجه شدید که یکی از این افراد عصبانی به شما نزدیک می شود، با یادآوری اینکه می توانید این موقعیت را کنترل کنید، خودتان را از لحاظ ذهنی آماده کنید و به این دلیل لازم است که کنترل خودتان را هم به دست گیرید. اگر شما هم عصبانی شوید، فقط باعث خراب تر شدن موقعیت خواهید شد.

دوم اینکه وقتی با یک مشتری عصبانی برخورد کردید، باید تا می توانید سعی کنید که خود را کمتر به امور اداری مربوط کنید. یادتان هست که گفتم عصبانیت این مشتری بیشتر از اداره یا شرکتتان ناشی می شود؟ اگر مشتری شما را بخشی از آن اداره تلقی کند، مطمئناً عصبانیت بیشتری را نثارتان خواهد کرد. اما، اگر طوری رفتار کنید که او شما را مثل یک انسان عادی ببیند که هرچه در توان دارد برای جلب رضایت او انجام می دهد، مطمئناً دیگر چندان پرخاشجویانه رفتار نخواهد کرد.

اجازه بدهید کمی جزئی تر بررسی کنیم. شما چطور اینکار را انجام می دهید؟

1) با زبانی دوستانه صحبت کنید. به هیچ عنوان با صدایی یکنواخت یا به صورتیکه نشان دهد بی علاقه هستید، حرف نزنید.

2) در صورت امکان از اسم فرد استفاده کنید و اگر موقعیت ایجاب می کرد خودتان را هم به او معرفی کنید.

3) خیلی خوب و مودبانه با وی سلام و احوالپرسی کنید. رفتارهایی مثل نگاه کردن از بالای صفحه کاغذ پیش رویتان و به زبان آوردن “بله؟” یا “بعدی” شما را یک ماشین به نظر می آورد.

4) خیلی خوب گوش دهید. با خلاصه کردن حرف هایی که به شما گفته و تکرار آن به او نشان دهید که به حرفهایش گوش می دهید. این نشاندهنده علاقه و توجه شماست. اشتباه متداولی که خیلی از افراد مرتکب می شوند این است که اجازه نمی دهند مشتری حرفش را تمام کند.

5) از به زبان آوردن جمله هایی مثل “من فقط اینجا کار می کنم” یا “من فقط از قوانین پیروی می کنم” خودداری کنید. این حرف ها هم شما را به بخشی از آن اداره یا شرکت مربوط می کند. درست است که این شما نیستید که قانون ها را وضع می کنید اما می توانید آن حرف را به این صورت هم بزنید: “جناب، قوانین را فلان کس تعیین میکند. اگر دوست داشته باشید می توانید با فلان کس و فلان کس صحبت کنید و بگویید که قوانین منصفانه و عادلانه نیستند. می خواهید شماره تلفن آنها را در اختیارتان بگذارم؟”

نتیجه گیری

هر موقعیت خشمناک به طریقی متفاوت است، و همه راه حل ها برای همه موقعیت ها موثر نیستند. اصول کلی که در این مقاله درمورد آن صحبت کردیم را باید در شرایطی استفاده کنید که از قبل خوب مشتری خود را برانداز کرده باشید و حتماً خودتان را یک فرد عادی نشان دهید.

چگونه رهبری بانفوذ باشیم؟

دکتر جان سی مکس ول می گوید، “مقیاس واقعی رهبری و مدیریت، نفوذ است، نه کمتر و نه بیشتر.” شایان ذکر است که جان سی مکس ول، متخصص مدیریت و رهبری در دنیای تجارت است.

برای مدیران طبیعی است که بخواهند هر چیز تازه ای درمورد رهبری را یاد بگیرند. بالاتر از درک و فهمیدن رهبری، این است که یاد بگیریم که رهبری امری است که با نفوذ و تاثیر سروکار دارد نه چیز دیگر.

اگر فکر میکنید که همه چیز را درمورد رهبری یادگرفته اید، تا اتمام این مقاله صبر کنید. دلیل اینکه باید یاد بگیریم که رهبری با مسئله قدرت نفوذ سروکار دارد این است که خودتان را در موقعیتی قرار خواهید داد که رهبری شوید که از نظر تخصصی و شخصیتی نفوذ بیشتری داشته باشد.

قبل از اینکه یادبگیریم که چرا رهبری با مسئله قدرت نفوذ سر و کار دارد، باید بفهمیم که رهبری و نفوذ هر کدام چه معنا و مفهومی دارند. رهبری به این شیوه تعریف میشود: قدرت هدایت و راهنمایی کردن، و مفهوم نفوذ نیز این است: توانایی تاثیر گذاشتن روی افراد به طوری که بدون اعمال زور و فشار، آنها را به انجام کاری ترغیب کنیم.

سه نکته مهم که به آن می پردازیم عبارتند از:

1. هیچکس ذاتاً رهبر به دنیا نمی آید.
2. باید بین رهبرانی که فقط این مقام را یدک می کشند و رهبران واقعی تمایز قائل شد.
3.  پرورش رهبران دیگر

قبل از هر چیز، متخصص رهبری و مدیریت، والتر بِنیس، می گوید، “بدترین و خطرناکترین تصور غلط درمورد رهبری این است که رهبران ذاتاً رهبر به دنیا می آیند و یک عامل ژنتیکی آنها را به سمت رهبری می کشاند. این باور یعنی مردم یا این قدرت را در خود دارند و یا ندارند. که واقعاً بی معنی است. درواقع، عکس این مسئله صحیح است. رهبران ساخته می شوند نه که به دنیا می آیند.”

حق با والتر بنیس است، رهبران پرورش داده شده و تعلیم می یابند نه اینکه ذاتاً رهبر به دنیا بیایند. مردم تصور می کنند که مدیر عامل های کارخانه های بزرگ یا سوپراستارهای عرصه ورزش ذاتاً رهبر به دینا آمده اند، اما حقیقت ندارد. آنها سالها برای رسیدن به این درجه زحمت کشیده اند و مهارت آموخته اند.

پس چطور می توان رهبری بانفوذ شد؟ اگر یاد در تمام طول عمرتان فقط یاد بگیرید، می توانید رهبری بانفوذ شوید. افراد می توانند با مطالعه کردن و الگو قرار دادن سایر رهبران، رهبری بانفوذ شوند.

شرکت در سمینارها، مشاهده و گوش دادن به نوارهای آموزشی و فعالیت در کنفرانس های رهبری می تواند شما را به یک رهبر تعلیم دیده تبدیل کند.

برای تشخیص خود بعنوان یک رهبر بانفوذ، باید بتوانید تفاوت بین رهبرانی که فقط این مقام را یدک می کشند و رهبران واقعی را تشخیص دهید. دلیل اهمیت آن چیست؟

وقتی توانستید تفاوت بین رهبرانی که فقط این مقام را یدک می کشند و رهبران واقعی را تشخیص دهید، می توانید بفهمید که چه کسی مردم را هدایت می کند. مثال آن یک مدیرعامل است که این عنوان را یدک می کشد، اما حوزه نفوذ او به سایر رهبران موقعیتی محدود می شود.

از طرف دیگر، مدیریت منابع انسانی یک مقام و مامور فعال است. به عبارت دیگر، مدیریت منابع انسانی باید بتواند با سازمان های داخلی و خارجی و مردمی که میتوانند به ارتقاء شرکت کمک کنند، کار کند. مدیریت منابع انسانی یک رهبر واقعی است چون در کل سازمان نفوذ دارد و پرسش و پاسخ های مورد نیاز رهبران موقعیتی در دست آنهاست.

دفعه بعدی که در یک میتینگ شرکت داشتید، باید بتوانید بین رهبرانی موقعیتی و رهبران واقعی تمایز قائل شوید.

و آخر از همه به این نکته می رسیم که یکی از اولویت های رهبرای باید پرورش رهبرای دیگر باشد. اما چرا؟

رهبرانی که رهبران دیگری را پرورش می دهند، تاثیر بسیار بالاتری در سازمان خود میگذارند که به هیچ طریق دیگر  قابل حصول نیست، نه با افزایش منابع، نه با کاهش هزینه ها، نه با افزایش حاشیه سود، نه با آنالیز سیستم ها، یا اجرای سیستم های مدیریتی با کیفیت بالا و….

پرورش رهبران دیگر برای ارتقاء سطح کمپانی یا شرکتتان بسیار مهم و حیاتی است. اینکار باید جزء اولویت های شما باشد.

اگر رهبری بانفوذ باشید به شما قول می دهم که بتوانید به بهترین شکل سازمان یا شرکت خود را مدیریت و رهبری کنید و قوای انسانی خود را نیز به حد ماکسیمم برسانید. منتظر چه هستید، از همین امروز شروع کنید.

نحوه برنامه ریزی و مدیریت جهت رسیدن به اهداف

 آیا در شگفتید که چقدر روزها و ماه ها زود می گذرند؟ از انبوه کارهایی که باید انجام دهید و مقدار کمی که تا به حال به پایان رسانده اید، مضطرب و وحشتزده هستید؟ نگران نباشید، تنها نیستید، همه وضعیتی مشابه شما دارند. ما در دنیایی بسیار شلوغ و پرمشغله زندگی می کنیم که زمان ، اولویتها و انرژیمان در چالش به سر میبرند. واقعیت این است که زمان به اندازه کافی برای همه چیز وجود ندارد و برای انجام همه کارهای هم انرژی کافی نداریم. همه شما مطمئناً زمانی در طول زندگیتان فکر کرده اید که چه می شد خدا هفته را 8 روز یا روز را 30 ساعت می آفرید. به نظر خوب است اما اگر آنطور هم بود، ما آن زمان اضافی را هم جذب می کردیم و باز در هم نقطه بودیم.

5 قدم وجود دارد که با مدیریت زمان و به موقع انجام دادن هر کار، میتوانیم به موفقیت بیشتری دست پیدا کنیم.

1. ارزیابی: واقعاً چه می خواهیم؟ در چه جهتی رو به حرکتیم؟ الان چه می کنیم؟

2. واقعی شدن: چه چیز واقعاً اهمیت دارد و روی اهداف طولانی مدت ما اثر می گذارد و بیشتر آن را پشتیبانی می کند؟ چه چیزهایی فاقد اهمیت هستند؟ چه چیز حواس و تمرکز من را بر هم می زند؟

3. برنامه: برای رسیدن به اهدافم چه کار باید بکنم؟ قدم های اصلی برای رسیدن به اهداف کدام ها هستند؟ چطور باید اینکار را انجام دهم؟ چه برنامه یا استراتژی من را متمرکز می کند؟

4. تمرکز: برای رسیدن به این اهداف، باید چه کسی باشید و از چه ساختارهایی پیروی کنید؟

5. کنترل/ارزیابی: آیا کارهای کوچک و پیش پا افتاده انجام می دهم؟ آیا وقتم را هدر می دهم؟ چه چیز کار میکند/ چه چیز کار نمی کند؟ چطور می توانم کارهایی که انجام می دهم را موثرتر کنم؟

برنامه با ایده هایی که در فکر ماست شروع می شود؛ ما دوست داریم کاری را انجام دهیم یا چیزی را داشته باشیم. کلید موفقیت این ایده، داشتن برنامه است. معمولاً ما برای رسیدن به اهدافمان هیچ برنامه ای نداریم و مراحل عملی برای آن در نظر نمی گیریم. اما برای دست یافتن به آنچه می خواهیم باید اقدامات عملی آن را بررسی کرده و برنامه ریزی کنیم.

بعضی وقت ها بعضی ها شروع به برنامه ریزی می کنند و بعد که می بینند برای رسیدن به هدفشان چقدر باید تلاش کنند و چه کارهایی را باید انجام دهند، دلسرد می شوند. بیشتر وقت ها اهداف ما برایمان فقط به شکل رویا باقی می ماند، چون نمی توانیم آنها را به مرحله عمل درآوریم. برای ایجاد یک برنامه از ابتدا تا انتهای کار، نیاز به نکات مدیریتی است. برای طرح ریزی این برنامه باید ببینید چقدر زمان، انرژی، منابع و شوق دارید. بعد باید ببینید که رسیدن به این هدف به چه مدت زمان نیاز دارد. معمولاً افراد عادت دارند زمان لازم برای آن کار را کم در نظر بگیرند به همین دلیل هیچوقت موفق نمی شوند. یادتان باشد، اگر می خواهید چیزی به برنامه تان اضافه کنید، باید “نه” گفتن به کارهای دیگر را هم یاد بگیرید تا بتوانید برای هدف مورد نظرتان جا باز کنید.

قدم اول: ارزیابی

معمولاً آن را واقعیت تلقی می کنیم و صادقانه می خواهیم به این اهداف دست پیدا کنیم. می دانیم که رسیدن به این اهداف چه تغییر شگرفی در زندگیمان ایجاد می کند، به همین خاطر می خواهیم به آنها دست پیدا کنیم.

درصد خیلی کمی از افراد هستند که این سوالات را ارزیابی می کنند، “در چه جهتی رو به حرکتم؟”، “برای رسیدن به جایی که می خواهم چه باید بکنم؟” ارزیابی ابزاری است که به ما این امکان را می دهد ببینیم کجا ایستاده ایم، تصمیم بگیریم که به کجا می خواهیم برویم. اگر دورنگر نباشیم، نسبت به موقعیت های کنونی واکنش میدهیم. “می خواهم پول بیشتری در بیاورم، می خواهم وزنم را پایین بیاورم، باید فلان معامله را انجام بدهم.” این باعث می شود بدون داشتن هدف و تمرکز، در زندگی سرگردان شویم. باید ابتدا زمان حال را ارزیابی کنیم و بعد آینده را ارزیابی کنیم و ببینیم برای رسیدن به آنجا چه باید بکنیم.

قدم دوم: واقعی شدن

پس از این باید واقعی شویم. آیا این با جهتی که رو به سوی آن دارید، با اهداف طولانی مدتتان در زندگی، سازگار است؟ اینکار چه چیز عایدتان می کند؟ چه قیمتی را باید بپردازید (با در نظر گرفتن زمان، پول، انرژی، احساسی و …)؟ آیا می توانید چنین قیمتی را بپردازید؟ اگر واقعاً چنین چیزی را می خواهید، چه چیز اهمیت دارد؟ در راه رسیدن به آن، چه مسائلی فکرتان را منحرف می کند؟

نکات کلیدی را تشخیص دهید:

    * ببینید واقعاً رو به چه جهتی دارید و چه چیز شما را به آنجا می رساند.
    * ببینید برای رسیدن به آن هدف واقعاً چه باید بکنید و آنها را یادداشت کنید.
    * ببینید برای رسیدن به آنجا به چه کارهای دیگری باید “نه” بگویید. 3 کاری را انتخاب کنید که دیگر نباید انجام دهید. ببینید رسیدن به این هدف چه قیمتی دارد و بنویسید چطور می توانید آن قیمت را پرداخت کنید.
    * 5 مورد از مسائلی که فکر شما را در راه رسیدن به آن هدف منحرف می کند، شناسایی کنید.

قدم سوم: برنامه

در مرحله بعد باید برای رسیدن به هدفی که میخواهید، برنامه بریزید. از نکات کلیدی که در قسمت قبل عنوان شد استفاده کنید و ایده های دیگری را که فکر می کنید برای رسیدن به آن هدف به آن نیاز دارید را به آن لیست اضافه کنید. چه اقدامات عملی باید پیش گیرید. یک دقیقه صبر کنید و در ذهنتان روی اهداف طولانی مدتتان تمرکز کنید. همه چیز را به کاملترین شکل تجسم کنید. چه می بینید؟ چه می کنید؟ اعمال و رفتار خود را چطور می بینید؟ حالا دوباره در ذهنتان به عقب برگردید و ببینید برای رسیدن به آنجا چه کرده اید.

قدم چهارم: تمرکز

حالا که نقشه تان را هن طرح ریزی کردید، ببینید برای انجام آن به چه کسانی نیاز دارید؟ دوباره به تجسم فکریتان برگردید و ببینید طی آن پروژه چه دیدگاه ها و نظراتی داشتید؟ چطور آن کار را انجام دادید؟ چه برنامه یا استراتژی شما را روی کار متمرکز کرد؟ یکی از بزرگترین اشتباهاتی که اکثر مردم مرتکب می شوند این است که وقتی نقشه شان کامل می شود، دوباره مشغول کار و درگیری های زندگیشان می شوند و برنامه شان را به کلی فراموش می کنند. وقتی برنامه تان را تنظیم می کردید، نگاهتان به تصویر بزرگ بود. وقتی مشغول درگیری های زندگی هستید، نمی توانید ببینید که پیش رویتان چیست، مگر اینکه برنامه و نقشه تان را به خوبی دنبال کنید.

قدم پنجم: کنترل

هر از گاهی به عقب برگردید و کارتان را ارزیابی کنید. به قدم اول برگردید. چه می کنید؟ چه چیز خوب کار می کند و کجای کارتان می لنگد؟ آیا به خوبی نقشه تان را دنبال میکنید؟ بهترین اصلاحات لازم را اعمال کنید. هدف طولانی مدتتان را همیشه در ذهن داشته باشید و مداوم کنترل کنید که اهداف کوتاه مدتتان با هدف طولانی مدتتان یکی باشد. رفتارتان را ارزیابی کنید. رسیدن به اهداف بزرگ کار بسیار دشواری است. اول نقشه بکشید و تمرکزتان را روی اهداف کوتاه مدتی بگذارید که شما را در رسیدن به هدف اصلیتان کمک کند.

خط آخر

چالش اصلی حفظ نظم، تمرکز و ترتیب در این استراتژی هاست. هدف اصلی و بلند مدتتان را تشخیص دهید، واقعگرا باشید، نقشه بکشید، ساختارهایی برای حفظ تمرکز فکریتان ایجاد کنید و کارتان را کنترل کنید. برای برنامه تان زمان بگذارید و روند کارتان را مداوم کنید. اگر واقعاً در این اهداف جدی هستید، همین امروز دست به کار شوید. برای رسیدن به موفقیت از متخصصین ویژه هم می توانید کمک بگیرید. باید محیط مناسب را برای فعالیت خود آماده کنید. با این اقدامات است که می توانید به موفقیت دست پیدا کنید! پس عجله کنید.

چیزی به نام “شکست” وجود ندارد

“شکست” نقطه ی مقابل “موفقیت” نیست. ترجیحاً باید اظهار داشت که بهتر است نقطه ی متضاد موفقیت را عواملی نظیر بی تفاوتی و سهل انگاری در نظر بگیریم چراکه بی تفاوتی و بی مسئولیتی می تواند ما را در جاده توهم و بی میلی قرار دهد. در این شرایط بیهوده تلاش می کنیم و اهداف غیر واقعی برای خود قائل می شویم و متاسفانه نمی توانیم به خواست های خود جامه ی عمل بپوشانیم. از سوی دیگر اگر  بخواهیم موفقیت را بررسی کنیم باید اذعان بداریم که مقوله مذکور صرفاً در “رسیدن” و “ثمر یافتن” است که می تواند معنا پیدا کند.

اصلاً مهم نیست که با چه نوع محدودیت هایی روبرو هستیم و یا چه حدودی در پیش رویمان وجود دارد؛ اگر بخواهیم بر روی محدودیت ها و موانع برچسب شکست بزنیم، با این کار خود ارزش ذاتی و وجودیمان را از بین می بریم و توانایی تغییر شرایط را از دست خواهیم داد. باید توجه داشت که هنر فائق آمدن بر محدودیت ها را بیشتر میتوان به عنوان یک تمرین معنوی و روحانی در نظر گرفت. این امر به شما ارزش، احترام، و شان خاصی عطا می کند، و سبب می شود که خودتان را به عنوان یک پیشرو در مسیر سفر به سوی کسب موفقیت های بیشتر ببینید.

بسیاری از افراد قضاوت های نا آگاهانه و نسنجیده ای از خود و توانایی هایشان دارند و قادر نیستند که تصویر مناسبی از شخصیت فردیشان در ذهن بسازند. این قبیل افراد مسیر صحیح معنوی زندگی خود را پیدا نکرده اند و در برخی موارد شاهد آن هستیم که پس مانده های عاطفی مسموم گذشته را به دوش میکشند و به هیچ وجه قادر به زمین گذاشتن آنها نیستند. عموماً ماهیت وجودی افراد از دو جزء تشکیل می شود. از یک طرف قسمتی از وجودتان هست که به شما اجازه پیش روی نمی دهد و از سوی دیگر قسمت دیگری از وجودتان هم هست که شما را تشویق می کند تا موقعیت های جدید را در آغوش بگیرید. نیکوست تنشی که میان این دو جزء ایجاد می شود را نه تنها به منزله ی یک امتیاز ویژه محسوب کنید، بلکه باید آنرا به عنوان نوعی عرصه ی مولد که حاوی گونه ای تعادل و آرامش است نیز در نظر بگیرید. این قابلیت به شما کمک میکند تا بتوایند ارزیابی دقیقی از خواست ها و نیازهای خود داشته باشید.

البته رسیدن به تعادل و آرامش مبحثی نیست که بتوان به راحتی و با سرعت زیاد به آن دست پیدا کرد. برای رسیدن به مطلوب خود باید یک روند معقول آن هم در یک بازه ی زمانی معین را طی کنید. اصولاً طبیعت پالایش و پاکسازی روح بدین شرح است: تبدیل کردن همه ی محدودیت ها و تاریکی ها به روشنایی. همچنین طبیعت شفا و بهبودی نیز این چنین است: ریشه کن کردن علائم و الگوهای اخلاقی و رفتاری دست و پا گیر و روشن کردن این مطلب که چه کسی هستیم و چه کسی می خواهیم باشیم.

اما مسئله ای که باید بیش از پیش به آن توجه داشت این است که “شکست” متضاد “موفقیت” نیست. ترجیحاً می توان اظهار داشت که نقطه ی مقابل موفقیت، چیزی نیست جز بی تفاوتی و سهل انگاری. به این خاطر که بی تفاوتی ما را در جاده ی سهل انگاری و بی مسئولیتی قرار می دهد، سبب می شود تلاش بیهوده به خرج دهیم و اهداف غیر واقعی برای خود در نظر بگیریم. موفقیت سراسر رسیدن و ثمر گرفتن است. گاهی اوقات شاید برای رسیدن به موفقیت لازم باشد عقب نشینی کنیم تا بتوانیم به آرامش و سکون بیشتری دست پیدا کنیم، و شاید گاهی اوقات لازم باشد از پیشروی های یک سویه به سمت ناشناخته ها دست بکشیم. اگر هدف مورد نظر خیلی فراتر از دست یابی باشد و ما با تمام قدرتمان تلاش کنیم تا بتوانیم به آن دست بیابیم، می توانیم نتیجه بگیریم که موفقیت در همان تلاشی که می کنیم نهفته است، در همان طی کردن مسیر، در توانایی تلاش کردن، در استطاعت رسیدن به مطلوب، در کمالی که تمامیت جسم، ذهن، و قلبمان را محصور کرده و آنها را با هم همسو میکند تا هدفی را که می خواهیم دنبال کنیم.

در راه رسیدن به رشد معنوی، ما نمی توانیم روند پیشرفت خود را از روی میزان کارهایی که برای انجام دادن باقی مانده است، ارزیابی کنیم. چرا که ما هیچ وقت نمی توانیم بفهمیم چه مدتی طول کشیده تا ما برای چالشی که در حال حاضر با آن روبرو هستیم، آماده شویم. چالشی که حتی اگر ساده هم به نظر برسد، باز هم کاملاً سخت است و بیانگر گامی مهم در بالغ سازی روح بشریت به شمار می رود. نمیتوان گفت که ما در حال حاضر در کجای این مسیر رشد واقع شده ایم. ما نمی توانیم جایگاه فعلی خود را در مقام مقایسه با جایگاه دیگران مشخص کنیم. دلیلش کاملاً واضح است: شاید فردی را که ما می بینیم توانسته کارهایی را انجام دهد که ما نمی توانیم با موفقیت به پایان برسانیم ولی شاید در حوزه های دیگری دچار مشکل باشد که ما از آن بی اطلاع هستیم. چون نقاط ضعف آنها را به عینه نمی بینم، احساس می کنیم که اصلاً وجود ندارند.

هر کسی در مرحله ی رشد، بر چیزی غلبه می کند و از یک سطح به سوی سطوح دیگر گام بر می دارد تا در مسیر خود، رشد و تعالی عرفانی پیدا کرده و به نور و حقیقت دست پیدا کند. هیچ راه کمالی به غیر از این وجود ندارد. و این مسئله چیزی نیست که به شما بدهند یا اعطا کنند. باید آن را بدست آورید و این امر تنها با یک تصمیم ذهنی که با خود بگویید: “من باید آن را بدست آورم” میسر نخواهد شد. روح شما باید تمام مراحل تزکیه را تجربه کند.

انتقال از شکست به موفقیت شامل چه مراحلی است؟

سطوح گذر از شکست و رسیدن به موفقیت شامل چه مواردی می شود؟ ابتدا باید به خودتان آزادی بدهید؛ افزایش موفقیت شما به شدت و کثرت میزان آزادی هایی که برای خود قائل می شوید بستگی دارد. باید ببینید که تا چه اندازه می توانید خودتان را از قید و بندها و محدودیت ها نجات دهید. موفقیت فردی، مسئله ای نیست که تعریف خاصی داشته باشد، و یا بتوان برای آن استاندارهای جهانی قائل شد و سپس برای رسیدن به آن استاندارها تلاش نمود. زمانی به موفقیت دست پیدا خوهید کرد که با خودتان صادق باشید. باید این جرات را پیدا کنید که خودتان باشید و با تمام وجود درک کنید که در اعماق وجودتان چه چیزی نهفته است. باید ببیند که چشم های جهان به مقبولیت عام بیش از صداقت اهمیت می دهد. شاید تصور کنید که فرهنگ یا رسوم حاکم بر جامعه حیطه ای از موفقیت را نمایان می سازد، ولی همین استانداردهای مرسوم، برای سال بعد، نسل بعد، و دوره بعد تغییر پیدا می کنند و دیگر به عنوان موفقیت محسوب نمی شوند؛ اما استنباط ما از حقیقت و اینکه چه کسی هستیم همیشه می تواند مبین موفقیت باشد، چرا که با این دید کاری نکرده ایم جز اندازه گیری حقیقت و این حقیقت جویی و حقیقت شناسی تنها آزادی های بیشتری را برای ما به ارمغان می آورد، و ما را از روشنایی به سوی نورهای تابنده تر هدایت می نماید.

سطوح مختلف مدیریت

مدیریت یکی از جنبه های بسیار مهم در زندگی اقتصادی است و با کسانی سر و کار دارد که درگیر مدیریت کردن سرمایه گذاری ها و تشکیلات اقتصادی هستند. هر کجا که برای برآورده کردن نیازها، به تلاش انسانی نیاز باشد، مدیریت لازم است. مدیریت فعالیت های انسان را با استفاده هماهنگ و متعادل از منابع تنظیم و تعدیل می کند.

چه این تشکیلات یا سرمایه گذاری اقتصادی به شکل یک خانواده مدیریت شود، چه به شکل یک کلوپ یا بنگاه، شرکت یا موسسه بازرگانی و اقتصادی، ویژگی های تجاری و کاری مدیریت یکسان است. قدرت ها و مقام های رده بالاتر مثل مدیرعاملان، روسای تشکیلات که در تصمیم گیری ها نقش دارند، اهداف این سرمایه گذاری و تجارت را تعیین می کنند. درواقع، اهداف تعیین شده و برحسب سطح و مقام پرسنل در شرکت به آنها عرضه می شود. شرکت کارمندانی از سطح پایین تا سطح بالا دارد. علم و تجربه در تعیین این سیاست ها در شرکت نقش مهمی دارد.

تعداد سطوح مدیریت در یک شرکت خاص بستگی به اندازه و بزرگی آن شرکت، ارزش بازار، و ذات تولید برحسب کیفیت و همچنین کمیت دارد. یک شرکت بزرگ به سطوح مدیریتی مختلف نیاز دارد که مسئولیت انگیزه دادن به همه کارکنان، منظم کردن آنها برای انجام وظائف خود در مدت تعیین شده و ایجاد درک متقابل میان کارکنان در سطح مختلف شرکت را برعهده دارد. برای انجام آن، این درک میان کارکنان، باید برای سطوح مختلف شرکت برنامه ریزی صحیح انجام شود، و این برنامه باید توانایی عنوان کردن ذات و طبیعت کار آنها و اهداف شرکت را داشته باشد. برای مثال، اگر یک شرکت محصولات مختلفی را در حجم بالا تولید می کند، نیاز به سطوح و لایه های مختلف مدیریت در شرکت است که در ایجاد رابطه بهتر میان اعضای سازمان بسیار موثر است.

مدیریت باید دیدگاهی روشن و واضح از طبیعت و ذات کار در آن سطح خاص و کلیه اهدافی که باید میسر شود، ارائه دهد. اما برای دست یافتن به کارایی بیشتر و تولید و بازدهی ماکسیمم، سطوح مختلف شرکت باید در حد مینیمم نگه داشته شوند. اگر شرکت سطوح زیادی داشته باشد، هزینه ای که صرف برنامه ریزی می شود افزایش یافته و منابع مورد نیاز نیز بیشتر می شود که بر روی درصد سود از فروش خالص یا همان حاشیه سود شرکت تاثیر بسزایی خواهد داشت. همچنین ممکن است مشکلاتی را در شبکه ارتباطی بین پرسنل مختلف در سطوح مختلف ایجاد کند که کنترل و تعدیل آن کاری بسیار دشوار است.

فقدان ارتباط نارضایتی، شکوه و شکایت، تخریب روحیه را میان کارکنان شرکت به همراه خواهد داشت. از اینرو، می توان با همزمان کردن تلاش های کارکنان از نقطه شروع، هماهنکی بین آنها را بیشتر کرد. این قدرت و فشار مدیریت سات که همه کارکنان شرکت را متصل به هم نگه می دارد. هماهنگی روندی است که در آن فرد اطمینان می یابد که هر سطح از شرکت مطابق قانون های خاص آن سطح، کاملاً منظم کار می کند. این هماهنگی باید برحسب برنامه ریزی های انجام شده، توالی سیستماتیک داشته باشد.

طبق گفته متخصصین، مدیریت 3 سطح مختلف دارد:

1. مدیریت سطح بالا که از هیئت مدیران، مدیر عاملان، یا اعضای هیئت اجرایی تشکیل شده است.

2. مدیریت سطح متوسط که از مدیرانی مثل مدیر کارکنان، تولید، فروش، بازاریابی، منابع، مالی و غیره تشکیل شده است.

3. مدیریت سطح پایین یا مدیران سطح عملیاتی که از سرکارگر، ناظر، کارگران روزمزد و غیره تشکیل شده اند.

مدیران رده بالا:

مدیران سطح بالا به افرادی اطلاق می شود که جزء مقام های اصلی  و اساسی شرکت هستند مثل هیئت مدیران، مدیرکل و سایر اعضای اصلی که مسئول عملکردهای سیستماتیک شرکت هستند. مدیرات سطح بالا به طور مستقیم کار اجرا نمی کنند. به طور کل برای یک شرکت بزرگ، عملکردها و مسئولیت های عمده و مهم را فرد نمی تواند انجام دهد، از اینرو نیاز به گروهی متراکم از اعضا است. مدیران سطح بالا باید بیشتر بر روی توانایی کارکنان هم در کیفیت کلی و هم تکنیکی متمرکز شوند. وظیفه آنها شامل خلاقیت، انگیزه، و حس قضاوت است. این مدیران همچنین گروه سیاست گذار شرکت هستند که مسئول جهت کلی و فعالیت های شرکت می باشند.

اهداف اصلی مدیران رده بالا:

    * ایجاد اهداف، سیاست ها و عوامل تعیین کننده لازم برای پیشرفت و توسعه هر چه بیشتر شرکت.
    * اجرای کامل و کارامد اهداف در شرکت و حفظ تعادل و توازن استراتژیک در کلیه اعمال انجام شده توسط مقام های بالاتر.
    * قرار ملاقات با بالاترین مقام شرکت مثل مدیران، روسای شرکت و از این قبیل.
    * بازبینی کار کلیه پرسنل در همه سطوح.

عملکرد مدیریت رده بالا فراهم آوردن توصیفی دقیق و جزء به جزء از طبیعت و ذات فعالیت های خود می باشد. اهداف نیز ممکن است جزئی باشند مثل تخصص در کار، قیمت گذاری رقابتی، بازاریابی و رابطه بین مشتریان، کارکنان و عموم.

مدیریت رده متوسط:

مدیریت رده متوسط شامل اجرای سیاست ها و برنامه هایی است که توسط مدیران رده بالا تعیین شده است. این سطح مدیریت شامل مدیران هر بخش و سایر اعضای هیئت اجرایی می شود که کارکنان را به سمت اهداف تعیین شده هدایت کرده و منابع لازم را برای انجام کار دراختیار آنها قرار می دهند. این گروه مسئول اجرای سیاست ها در سازمان هستند. در این سطح، مدیران باید عملیات ها، دستورالعمل هایی که از طرف مدیران رده بالاتر داده شده را برنامه ریزی کرده، منابع لازم را جمع آوری کرده و کار کارکنان را کنترل کند. این مدیران مسئول هدایت کلیه عملکردهای هر بخش می باشند؛ آنها راهنمایی ها و ساختارهای لازم را در جهت اهداف شرکت تامین می کنند. اعمال و وظائف مدیران رده متوسط از این قرار است:

    * دنبال کردن قوانین و سیاست های تعیین شده توسط مدیران برتر.
    * انگیزه دادن به پرسنل برای تولید و بازدهی بیشتر.
    * جمع آوری گزارش تجزیه و تحلیلی جزء به جزء از شرکت و پرسنل.
    * درک متقابل با بخش های دیگر شرکت.
    * ارائه پیشنهاد به مدیران رده بالا.

مدیران رده پایین:

این مدیران پایین ترین رده مدیران شرکت هستند که شامل سرکارگرها و ناظران اجرایی است که تعدادی کارگر به آنها برای انجام پروسه طبق برنامه کمک میکنند. مقام و مسئولیت آنها در شرکت معمولاً کمتر با کارکنان دیگر مقایسه می شود. آنها باید قوانین و راهبردهای تعیین شده توسط مدیران رده های بالاتر را دنبال کنند. اهمیت عملکردهای این سطح مدیریت را نمی توان نادیده انگاشت. اگر کارگران و کارمندان رده پایین نتوانند خوب کار را بفهمند و بدانند که چه باید بکنند (که فهماندن آن وظیفه همین مدیران رده پایین است) برنامه ها و اهداف مدیران رده بالا با شکست مواجه خواهد بود.

کیفیت و کمیت کاری که انجام می شود به عملکرد کارگران این سطح دارد و اینکه آنها برای رسیدن به اهداف شرکت تا چه حد تلاش کرده اند. ناظران این سطح باید استانداردهای کیفیت محصولات تولید شده را حفظ کرده و برنامه ها را خوب به کارگران منتقل کنند. آنها همچنین مسئول حفظ احترام و نظم میان خود و افزایش روحیه کار میان کارگران هستند.

مهارت خروج از بحران

مهارت حل مسئله، هم  از وقوع بحران جلوگیری می‌کند  هم کمکمان مي‌کند از وضعیت بحرانی خارج شویم.

اگرچه مشکلات، تمام‌شدني نيستند اما خوشبختانه راه‌حل‌ها هم تمام‌شدنی نیستند؛ هر چند که هر از گاه به خاطر وضعیت‌ تنش‌زایی که يک مشکل در ذهنمان به وجود مي‌آورد، ممکن است خیال کنيم که کاملا به بن‌بست رسیده‌ايم؛ بن‌بستي که معمولا بن‌بست نيست و اگر منظم‌تر و ماهرانه‌تر عمل کنيم، می‌توانیم از آن خارج شویم. یادگیری «مهارت حل مسئله»، می‌تواند به منظم‌تر و ماهرتر عمل‌کردنمان کمک کند.

«مهارت حل مسئله» را اولین‌بار، روان‌شناسان تنظيم کردند. آنها متوجه شده بودند که خيلي از موارد افسردگي، اضطراب، ضعف اعتماد به نفس و احساس حقارتِ بیمارانشان، صرفا به اين خاطر ايجاد شده است که بیمار فکر مي‌کند توان مقابله با مسائل و مشکلات روزمره‌اش را ندارد.

روان‌شناسان از 40 ـ 30 سال پيش شروع کردند به نوشتن برنامه‌اي که بتواند به اين مراجعان کمک کند تا خودشان از پس مشکلاتشان برآيند. اين کار، هم در کارگاه‌هاي گروهي و هم در جلسات درمان فردي انجام مي‌شد.

به مرور، مهارت حل مسئله، بیشتر و بيشتر مورد توجه قرار گرفت و اکنون مددکاران برای مقابله با بحران‌ها از آن استفاده مي‌کنند.

مشاوران دانشگاه‌ها سعي مي‌کنند با تهيه جزواتي، آن را به همه دانشجويان آموزش بدهند و در سراسر دنيا (از جمله در ايران خودمان) سالانه چندين کارگاه گروهي مهارت حل مسئله برگزار مي‌شود.

حل مسئله به چه درد مي‌خورد؟
مشکلات هميشه براي همه وجود دارند اما مواقع خاصي از زندگي هست که «مهارت حل مسئله» از نان شب هم واجب‌تر مي‌شود. مثلا:

1 ـ بحران: همان‌طور که گفته شد، اين مهارت را مددکاران در بحران‌ها به کار می‌بردند. بحران، به بیان خیلی خيلي ساده، وقتی است که مانع بزرگي سر راه هدف‌هاي مهم زندگي‌مان به وجود مي‌آيد و راه‌حل‌هاي هميشگي‌مان جواب نمي‌دهد. بحران یعنی يک دوره آشفتگي محض که انگار هرچه بيشتر تلاش مي‌کنيم، کمتر پاسخ مي‌گيريم. مهارت حل مسئله، دقیقا در دل بحران به کارمان مي‌آيد و ضمنا مي‌تواند از وقوع بحران هم جلوگيري کند.

2 ـ از دست دادن: «ما اومديم که بگيريم، از دست بديم، هي بگيريم، هي از دست بديم و…» اين ديالوگ، یکی از دیالوگ‌های نقش اول فيلم «ده» کيارستمي بود. او  این حرف‌ها را به زني می‌گفت که شوهرش طلاقش داده بود. زندگی، واقعا همين است. ما در زندگي‌مان با فقدان‌هاي بزرگي روبه‌رو مي‌شويم: از دست دادن عزيزان، از دست دادن موقعيت شغلي، از دست دادن اموال شخصي و هزار جور از دست دادنِ ديگر. مهارت حل مسئله، به ما کمک مي‌کند که راه‌حل‌هايي را بيازماييم که کمتر از اين فقدان‌ها آسيب ببينيم.

3 ـ انتخاب‌هاي بزرگ: گاهي نمي‌دانيم که آيا واقعا بايد نقش جديدي را قبول کنيم يا نه؟ از رشته‌مان انصراف بدهيم يا نه؟ در کنکور شرکت کنيم يا برویم سربازي؟ ادامه تحصيل بدهيم يا برویم دنبال کار؟ مسلما جواب قطعي اين سؤال‌ها، بسته به شرايط و آدم‌های مختلف، متفاوت است؛ یعنی بهترين جواب ما ممکن است با بهترين جواب ديگران فرق کند. مهارت حل مسئله کمک مي‌کند تا جايي که ممكن است همه جوانب را در نظر بگيريم و بعدش دست به انتخاب بزنيم.

و به اين ليست سه‌گانه مي‌توانيد اينها را هم اضافه کنيد: مسائل زناشويي، مشکلات شغلي، مشکلات تحصیلي، مقابله با تنبلي، مشکلات مربوط به تربيت کودکان و مقابله با ناتواني‌هاي ناشي از مشکلات جسمي و البته رواني.

دقت کنيد که  مهارت حل مسئله به همه کمک مي‌کند؛ حتی به کساني که در مواقع عادي زندگي، خيلي خوب از پس مشکلاتشان برمي‌آيند و به قول روان‌شناسان، «منابع مقابله‌اي» خوبي دارند. آنها هم به هر حال دچار بحران تصميم‌گيري مي‌شوند.

5 قدم به‌سوی حل مسئله
بيشتر  کساني که روي مهارت حل مسئله کار کرده‌اند، روي 5 مرحله‌اي بودنِ آن توافق دارند. عده‌اي يک مرحله به نام «خودآگاهي» را هم به آن اضافه کرده‌اند که ما در اینجا ترجيح داديم آن را از بحث اصلی، جدا کنيم. خودآگاهي در حل مسئله به اين معناست که ما دقيقا بدانيم در کدام يک از مراحل پنج‌گانه «حل مسئله» هستيم:

تهيه فهرست مشکلات، تعريف عملياتي مشکلات و اهداف، خلق راه‌حل‌ها، ارزیابی راه‌حل‌ها و انتخاب بهترين راه‌حل يا به کار بستن راه‌حلِ انتخاب ‌شده. بعضي‌ها 3 مرحله اول را «فرايند راه‌حل‌آفريني» و 2 مرحله آخر را «فرايند تصميم‌گيري» مي‌دانند. خودآگاهي، به بیان خيلي ساده، يعني پاسخ به این سؤال که آیا ما داريم مهارت حل مسئله‌مان را به کار مي‌گيريم يا مهارت تصميم‌گيريمان را؟ و اما 5 مرحله حل مسئله:

فهرستي از مشکلاتتان تهيه کنيد

اين کار شايد در نظر اول خيلي ساده به نظر برسد. بیشتر ما هر جا که فرصتش پيش بيايد، از گپ‌‌های توی تاکسي گرفته تا ميهماني‌هاي خانوادگي‌مان، شروع مي‌کنيم به نالیدن از مشکلات‌. اما وقتي بخواهيم اين کار را روي کاغذ انجام بدهيم، يا آن‌قدر افراط مي‌کنيم که چند صفحه مشکل رديف مي‌شود، يا آن‌قدر کلي مي‌نويسيم که خودمان هم نمي‌فهميم واقعا مشکلاتمان چيست.

اگر از کساني هستيد که از زيادي مشکلا‌تشان وحشت‌زده مي‌شوند، بايد دامنه شدت مشکلاتتان را ترسیم کنيد. مي‌توانيد يک خط افقي بکشيد و روي آن از يک تا 10 درجه‌بندي کنيد و به بزرگ‌ترين مشکلاتتان، بالاترين نمرات را بدهيد.

بزرگ‌ترين مشکلات، آنهایی هستند که تعادل روان‌شناختي شما را به هم زده‌اند و در حوزه‌هاي بيشتري از زندگي شما اختلال ايجاد کرده‌اند. مثلا مشکلي مثل اخراج از محل کار، هم اعتماد به نفستان را تهدید می‌کند، هم احتمالا خانواده‌تان را با مشکلات مالي و درگيري‌هاي لفظي روبه‌رو مي‌کند و بالاخره ممکن است باعث شود که از محيط حمايت‌کننده‌اي که به آن عادت کرده بوديد، دور شويد.

اين گونه مشکلات، نمره‌ بالاتري مي‌گيرند. اما مشکلات کوچک‌تر معمولا فراگيرترند و کم‌اهميت‌تر. مثلا نوسانات کوچک در نمره‌هاي پايان ترم.

در مقابل،  کساني که مشکلاتشان را خيلي کلي و مبهم بيان مي‌کنند، بايد گام دوم را به‌درستي بردارند.

مشکلات و اهدافتان را واضح و عملياتي تعريف کنيد

من در محيط کارم مشکل دارم، من مشکلات حقوقي دارم، من وضع مالي جالبي ندارم، من در برقراری ارتباط با همسرم مشکل دارم و… شما با شنيدن اين جمله‌ها مي‌فهميد که طرفتان دقيقا چه مشکلي دارد؟ مسلما نه.

اگر خودمان هم با خودمان همين‌قدر کلي حرف بزنيم، هيچ نمي‌فهميم که واقعا با چه مسئله‌اي روبه‌رو هستيم. ما بايد يک مشکل کلي را جزء جزء کنيم تا بتوانيم برايش راه‌حلي بيافرينيم.

مثلا  «مشکل در محل کار» مي‌تواند مربوط به رئيس، همکاران يا حتی مربوط به دور بودن محل منزل از محل کارمان باشد. حتی بهتر است از اين هم جزئي‌تر شويم. مثلا در مورد «دور بودن محل کار» بايد دقيقا مشخص کنيم که معمولا چقدر دير به محل کارمان مي‌رسيم؟ يا در ارتباط با کدام همکارمان مشکل داريم؟ کدام عمل او ما را اذيت مي‌کند؟

 اين کار باعث مي‌شود تعريفمان عملياتي شود. تعريف عملياتي، هم واضح است، هم راه‌حلي واضح و عملياتي مي‌طلبد؛ وگرنه مشکلات کلي در برابرشان سيلي از توصيه‌هاي کلي و البته به‌دردنخور رديف مي‌شود. حتما بارها از بزرگ‌ترها شنيده‌ايد که براي بهبود رابطه با اعضاي خانواده باید به آ‌نها محبت کنيد. مي‌بينيد چقدر کلي و غيرعملي است؟

در همين گام در مقابل تعريف عملياتي مشکلات، بايد اهدافتان را هم به وضوح شرح دهيد. مثلا مي‌خواهيد کاري کنيد که در رسيدن به محل کارتان بيشتر از 10 دقيقه تاخير نداشته باشيد.

راه‌حل‌ها را ارزيابي و بهترين‌ را انتخاب کنيد

حالا شما هستيد و يک ليست که لااقل 10 راه‌حل پیش رویتان گذاشته است. هيچ‌کدام از راه‌حل‌ها را بدون ارزيابي خط نزنيد. براي انتخاب و ارزش گذاشتن روي راه‌حل‌ها 2 چيز را در نظر داشته باشيد:

1 ـ براي مشکلاتِ ظاهرا مشابه فقط يک راه‌حلِ بهترين وجود ندارد. به زبان ساده‌تر، اگر شما و دوستتان هر 2 مشکلي داشته باشيد که خيلي به هم شبيه باشد، بهترين راه‌حلِ دوستتان لزوما بهترين راه‌حل شما نيست. شما از تعدادي امکانات و حمايت‌هاي خاص برخورداريد و دوستتان از تعدادي ديگر.

هوش شما، تجارب زندگي‌تان، امکانات مالي‌تان، حمايت دوستان، خانواده و همکاران شما احتمالا با دوستتان فرق مي‌کند. روان‌شناسان به اين امکانات مي‌گويند: منابع مقابله‌اي. شما بايد منابع مقابله‌اي خود را خوب بشناسيد و در ارزيابي راه‌حل‌هاي مختلف، آنها را در نظر داشته باشيد. جالب است بدانيد که در يک روان‌درماني جديد در غرب که به «روان‌درماني راه‌حل‌مدار» مشهور است، فقط همين نکته شده است پايه درمان.

اين روان‌شناسانِ پُست‌مدرن روي  صندلي‌اي که هم‌اندازه صندلي شماست (و نه بالاتر)، دقیقا کنار شما مي‌نشينند و به مشکلتان گوش مي‌دهند. وقتي شما راه‌حلي از آنها مي‌خواهيد، آنها فقط از شما مي‌پرسند که در مشکلاتِ مشابه چه‌کار کرده‌ايد.

آنها هيچ توصيه‌اي نمي‌کنند، چون خودشان را در مرکز جلسه و در مقام یک توصیه‌گر نمی‌دانند (مرکزیت‌زدایی پست‌مدرن‌ها را که می‌دانید؟) آنها معتقدند که راه‌حل‌هاي ذهنشان به درد زندگي خودشان مي‌خورد و راه‌حل‌هاي ذهن شما به درد زندگي شما. کار آنها فقط اين است که شما را به اين توانايي در حل مشکلات آگاه کنند؛ توانايي‌اي که شايد فراموشش کرده باشيد.

2 ـ برای ارزیابی دقیق راه‌حل‌هایتان از یک جدول 2 ستونی استفاده کنید. برای این کار، مجبورید برای هریک از راه‌حل‌های گام سوم، یک جدول «مزایا / معایب» بکشید. راه‌حل را بالای جدول بنویسید و در ستون اول، خوبی‌های راه‌حل و در ستون دوم، بدی‌هایش را فهرست کنید.

ساده‌ترین کار برای نمره‌گذاری این است که تعداد بدی‌ها و خوبی‌ها را با هم مقایسه کنید. اما روش بهتر، آن است که جلوی هر عیب یا حُسن، تعدادی علامت منفی یا مثبت بگذارید. مثلا سقفِ 3 علامتِ مثبت را برای خوبی‌ها و کفِ 3 علامتِ منفی را برای بدی‌های یک راه‌حل در نظر بگیرید و نمره بدهید. بعد، این علامت‌ها را با هم مقایسه کنید.

به عنوان مثال، برای مشکلِ «دور بودن محل کار»، راه حل «سپردن به یک دوست که صبح‌ها با زنگ تلفن، بیدارم کند» می‌تواند خوبی‌ها و بدی‌های جدول 2 ستونی زیر را داشته باشد:

ارزیابی یک راه‌حل
سپردن به یک دوست که صبح‌ها با زنگ تلفن، بیدارم کند

همان‌طور که می‌بینید، این راه‌حل با یک تفاضل مثبت، ظاهرا برای فرد فرضی، راه‌حل بدی نیست. او باید بقیه راه‌حل‌ها را هم در این جدول بگذارد و به بهترین تفاضل، عنوان «بهترین راه‌حل» را بدهد.

راه‌حلِ انتخاب‌‌شده را آزمایش کنید

همیشه واقعیت، بهترین داور برای راه‌حل‌های ماست. ممکن است، مشکلاتِ پیش‌بینی‌نشده‌ای سر راهمان بیایند یا برعکس، در عمل، مهارت‌های مقابله‌ای بیشتری به یادمان بیاید و از آنها هم استفاده کنیم. یادتان باشد که برگه‌های آفریدن و اولویت‌بندی راه‌حل‌ها را دور نریزید.

اگر راه‌حل اول به کارتان نیامد، شاید مجبور باشید راه‌حل دوم را امتحان کنید. انعطاف‌پذیر باشيد و توقع نداشته باشید راه‌حل‌ها دقیقا همان‌طوری که روی کاغذ نوشته‌اید، جواب بدهند. ضمن اینکه عجله هم نباید کرد. گام به گام پیش بروید و برای به بار نشستن راه‌حل‌هایتان مثل یک ماهیگیر، صبور باشید.

وقتی مشکلتان حل شد، برای مشکلات مشابه بعدی، اعتماد به نفس و تجربه بالاتری خواهید داشت و این، یعنی منابع مقابله‌ای بیشتر.

14 راه برای بلوغ اجتماعي

شما از نظر ظاهري به عنوان يك فرد بالغ شناخته مي‌شويد، اما تا زماني كه از نظر عاطفي و ذهني به بلوغ نرسيده، نمي‌توانيد نام يك  شخص كامل را بر روي خود بگذاريد.

روش‌هاي زير به شما كمك مي‌كند كه راه رسيدن به كمال را آسان‌تر طي كنيد:

1 – مسئوليت‌پذيري: اساس شخصيت و درستي، مسئوليت‌پذيري است. بدون هيچ عذر و بهانه‌اي ياد بگيريد كه مسئوليت كارهايي را كه انجام مي‌دهيد به عهده بگيريد. همان‌طور كه تحسين و تمجيد را قبول مي‌كنيد بايد گله و شكايت را نيز بپذيريد. براي پي‌آمد تصميم‌هاي خود آماده باشيد و سعي كنيد تصميمات درستي اتخاذ كنيد، چرا كه قبول مسئوليت كار دشواري است.

2 – احساسات خود را كنترل كنيد: عدم توانايي در كنترل احساس مي‌تواند هم در زندگي فردي و هم در زندگي اجتماعي لطمات جبران‌ناپذيري را به شما وارد  آورد. نبايد به‌طور كلي احساستان را بكشيد بلكه بايد آنها را از طريق گفتار و رفتار موجه بروز دهيد.

3 – بخشنده باشيد: موفقيت شما به كمك‌هايي بستگي دارد كه در ميان راه از ديگران دريافت مي‌كنيد. بدون هيچ چشم‌داشتي به ديگران كمك كنيد. اگر توان  مالي شما اجازه مي‌دهد مي‌توانيد هزينه‌اي را نيز به خيريه‌‌ها و ساير مؤسسات اين‌چنيني اختصاص دهيد. اگر دست شما از نظر مالي باز نيست،  مي‌توانيد از وقت خود استفاده كرده و به آموزش بچه‌هاي بي‌سرپرست بپردازيد.

4 – وقت فراغت خود را با خانواده و دوستان بگذرانيد: صله‌رحم را از ياد نبريد. اگر نمي‌توانيد هميشه به ديدنشان برويد، حداقل ارتباط تلفني را قطع نكنيد. اين امر براي دوستانتان نيز صدق مي‌كند. اگر سرتان خيلي شلوغ  است، سعي كنيد حداقل آخر هفته را با آنها بگذرانيد. مي‌توانيد يك نوشيدني با هم ميل كنيد.

5 – خود را بشناسيد: ضعف‌هاي شخصيتي خود را از بين ببريد. هركدام از ما عيب و ايراداتي در شخصيت خود داريم. در شناخت عادات، ويژگي‌هاي اخلاقي و به‌طور كلي شخصيتتان تلاش كنيد. به نظرات دوستان و اقوام در مورد صفات اخلاقي خودتان گوش كنيد. ضعف‌هاي خود را به‌تدريج از بين ببريد و نقاط قوت خود را تقويت كنيد.

6 – متوجه رفتار خود باشيد: رفتار و گفتار شما در قبال ديگران تعيين‌كننده برخورد آنها در قبال شما  است. شما يك تابلوي تبليغاتي متحرك هستيد كه توجه همه را به خود جلب مي‌كنيد، پس  بهتر است اخلاق خوب خود را به نمايش بگذاريد. اگر اين كار را نكنيد مردم از شما خوششان نمي‌آيد، شما را استخدام نمي‌كنند و با شما قرار ملاقات نمي‌گذارند.

7 – كار خودتان را انجام دهيد: كاري كه تصور مي‌كنيد برايتان مناسب است انجام دهيد نه كاري كه ديگران فكر مي‌كنند،‌ انجام آن برايتان لازم است. به عبارت ديگر در پي رسيدن به خوشي و سعادت باشيد. هيچ‌گاه خودتان را با كسي مقايسه نكنيد؛ به‌ويژه در مورد مسائل مالي، براي اين‌كه ممكن است احساس نارضايتي كنيد.

8 – درستكار باشيد: يك فرد درستكار هميشه براي اصول اخلاقي ارزش بيشتري نسبت به لذات و سودهاي شخصي قائل است. كارمندان، همكاران و ديگران براي افراد درستكار ارزش بسيار زيادي قائل هستند. روي حرف خود بايستيد و كاري را كه فكر مي‌كنيد درست است، انجام دهيد.

9 – با هدفتان روبه‌رو شويد: افراد موفق از رؤساي شركت‌ها گرفته تا ورزشكاران همه و همه داراي يك عادت ويژه هستند؛ هدفمندي و تلاش براي رسيدن به مقصود. بدون داشتن هدف و نقشه مناسب براي رسيدن به آن زندگي شما عادي شده و شادي و موفقيت ناچيزي را مي‌توانيد به‌دست آوريد. براي خود اهداف روزانه، هفتگي و ماهيانه تعيين كنيد، سپس راه مناسب براي هريك را طرح‌ريزي كنيد و تمام تلاش خود را براي رسيدن به آن به‌كار بنديد.

10 – عادات بد خود را ترك كنيد: هريك از ما به‌طور متفاوت داراي عادات بدي هستيم. دير يا زود پي‌آمدهاي منفي آن متوجه ما خواهد شد. با خودتان عهد ببنديد كه رفتار بد خود را كاهش داده و يا به‌طور كلي از ميان ببريد. مثلاً يكي از عادات بد تأخير داشتن است. به دوستان و خانواده خود بگوئيد كه مي‌خواهيد چنين عادتي را براي هميشه از زندگي خود بيرون كنيد.

11 – با روحيه‌اي جوان و شاداب فعاليتهايتان  را پي بگيريد: به خاطر داشته باشيد كه سن شما به آن اندازه‌اي است كه خودتان مي‌خواهيد. يك شيوه شاداب و جوان‌پسند را در زندگي پيش بگيريد تا بدن و ذهن شما همواره به تحرك واداشته شوند.

12 – از موقعيت‌هاي خود استفاده كنيد: فرصت‌هاي بي‌شماري در زندگي هر فردي وجود دارد، اما سود بردن از آنها كار ساده‌اي نبوده و داراي ريسك بالايي است. اما بايد توجه داشته باشيد كه هيچ كار بزرگي بي‌خطر  نيست؛ چه اين موقعيت را داشته باشيد كه براي خودتان شغلي راه بيندازيد، چه با كسي كه به هيچ وجه در سطح شما نيست قرار ملاقات بگذاريد، به خودتان مطمئن باشيد و تا تنور داغ است نان را بچسبانيد.

13 – تمرين بردباري كنيد: صبر و پافشاري شما را به سمت كاميابي و موفقيت رهنمون مي‌سازند، بيشتر انسان‌هاي بزرگ بيشتر از اين‌كه موفق شده باشند، در زندگي خود با شكست مواجه مي‌شدند. زماني كه بي‌حوصله مي‌شويد بايد ياد بگيريد كه خونسردي خود را حفظ كرده و آرام باشيد.

14 – علائق خود را متنوع سازيد: يك سرگرمي جديد براي خودتان پيدا كنيد تا افق‌هاي جديد را بر روي خود باز كنيد. با يادگيري ورزش‌ها و مهارت‌هاي جديد خود را به چالش وادار كنيد. يكي از كارهايي كه مي‌توانيد در اين خصوص انجام دهيد، يادگيري يك زبان جديد است. زماني كه اين كار با موفقيت انجام شد، به عنوان پاداش، سفر تفريحي به كشوري كه زبان آن را ياد گرفته‌ايد را به خودتان هديه دهيد تا پيشرفت خود را محك بزنيد.