نیک صالحی

Just another WordPress.com weblog

سرمایه انسانی

استفاده از مفهوم «سرمایه انسانی» که مدتها مخصوص جمع کوچک اقتصاددانان نئوکلاسیک بود، پس از سال ۱۹۸۰، در گروههای دیگر نیز رواج یافت و به مفهوم مورد علاقه نظریه پردازان «منابع انسانی» و بنگاههای کاریابی تبدیل شد.

«آلن بیهر»، استاد جامعه شناسی در دانشگاه فرانش کنته، نویسنده «زبان جدید نئولیبرال» بت اقتصادی، صفحه دو، چاپ لوزان ۲۰۰۷، مقاله حاضر را در لوموند دیپلماتیک (دسامبر ۲۰۰۷) منتشر کرده است.

در روزنامه «سرمایه» به قلم همین نویسنده مقالاتی درباره «آدام اسمیت» و نقد مالکیت خصوصی منتشر شده است.

مفهوم سرمایه انسانی امروز در فهرست واژگان مسئولان سیاسی جایی برای خود باز کرده است. همان طوری که در آخرین دوره انتخابات ریاست جمهوری در فرانسه شاهد آن بودیم.

به این ترتیب، آقای «نیکلا سارکوزی» در یکی از سخنرانی هایش، در حالی که به ترازنامه منفی عملکرد اجتماعی دولت پیشین می پرداخت، گفت: اگر دولت در سطحی بالاتر از استطاعت خود، در حال طی کردن امور است، مردم در سطحی پایین تر از امکانات کشور فرانسه زندگی می کنند. فرانسه سرمایه انسانی اش را در بیکاری، فرار مغزها و قانون کار ۳۵ ساعت در هفته به هدر می دهد.

خانم «سگولن رویال» رقیب انتخاباتی وی از حزب سوسیالیست در جواب می گوید: آنها [منظور حزب راستگرا] در واقع، متوجه مسئله اساسی نیستند. بازآفرینی رشد اقتصادی مستلزم تغییری اساسی و سیاسی است. تغییری که از عدالت اجتماعی – نه یک دشمن – بلکه نیروی محرکه ای برای موفقیت و کارامدی بسازد و از سرمایه انسانی – نه یکی از متغیرهای بی اهمیت اقتصادی – بلکه ثروتی که باید قدر آن را دانست؛ زیرا امروز پایدارترین امتیازهای رقابتی ما همین [سرمایه انسانی] است.

در واقع، «سرمایه انسانی» ترکیبی متناقض و عجیب و غریب است که با «زبان جدید» معاصر، یعنی همان گفتار نئولیبرال تحمیل شده است. گویی «سرمایه» این هیولای سرد، این انباشت کار مرده، نمی تواند ادامه حیات بدهد، مگر با مکیدن پیوسته خون کار زنده؛ در حالی که میلیاردها انسان بی گناه را به فقر و بیکاری محکوم می کند، می تواند نشانه ای از انسانیت داشته باشد. اقتصاددانان،‌ مدیران، مردان سیاست یا هر آدم معمولی که گستاخانه از این عبارت استفاده می کنند، در واقع غیرانسانی بودن این نوع نگرش به دنیا را به نمایش می گذارند که در آن هر کس و هر چیز مجبور است موجودیت خود را با ترازویی که یک وزنه  ارزشمند بیشتر ندارد، بسنجد: وزنه ارزش کالایی. اما منظور آنها از سرمایه انسانی چیست؟ پاسخ ساده است: قدرت کار حقوق بگیران؛ یعنی مجموعه اختیارات و توانایی های فیزیکی (مانند زور بازو، استقامت، مهارت، کاردانی)، توانایی های اخلاقی (مانند: شجاعت، پشتکار، وجدان کاری)، توانایی های عقلانی (مانند: اطلاعات عمومی، تخصص، تخیل و هوشمندی)، توانایی های زیبایی شناسی (ذوق و سلیقه) و توانایی های معاشرتی (قدرت معاشرت و مذاکره) و حقوق بگیران می توانند این توانایی ها را در بازار کار به فروش برسانند.

آنهایی که قدرت کار را به صورت یک سرمایه انسانی نشان می دهند، در واقع می خواهند به خود و به کارمندان بقبولانند که هر کس با قدرت کاری خود صاحب سرمایه ای است که باید آن را به سوددهی برساند، ارزش آن را حفظ کند و حتی بالا ببرد، با تعلیم و تربیت پیوسته، با تجربه کاری، با شغل، حفاظت از سلامتی، فعالیت های فرهنگی و تفریحی، معاشرت های شخصی و … هر کس باید به شیوه یک بنگاه سرمایه داری، در هر یک از ابعاد وجودی خود، یک مرکز بالقوه برای جمع آوری ثروت مالی ببیند و در این راه عمل کند.

بنابر این، وظیفه هر کس است که به شیوه یک سرمایه دار رفتار کند. سرمایه داری که سرمایه اش چیزی جز شخص خودش نیست. همه سرمایه دارند و همه کارفرما و رئیس خود هستند.

به سراغ آن وقاحت یا حماقتی برویم که باز هم حرف از سرمایه می زند؛ یعنی: از امکان ارزش گذاری و ثروت اندوزی، هنگامی ‌که صحبت از نیروی کار تمام آنهایی است که وضعیت خود را منتهی و خلاصه شده در کارهای ناپایدار، بدون آینده و یا بیکاری می بینند و حتی بسادگی جزء مطرودین از نظر اجتماعی-اقتصادی به حساب می آیند که تازه تعدادشان نیز رو به فزونی است؛ تنها به علت اینکه کمتر موفق شده اند قدرت کاری خود را به صورت  کالایی بفروشند و اصلا نتوانسته اند آن را به صورت سرمایه به سوددهی برسانند. وقاحت و حماقت به همان اندازه بی شرمانه و ابلهانه است.

هنگامی که فرمول «سرمایه انسانی» برای کسانی به کار برده می شود که نیروی کاری آنها را با حقوق های پایین مبادله می کند، این افراد نیز به علت گسترش سیاست نئولیبرال، هم در جنوب و هم در شمال [کره زمین]، تعدادشان رو به فزونی است.

با چنین وقاحت و حماقتی است که سعی می کنند به مردم بقبولانند که اگر بیکار مانده اند یا اگر در بدبختی کارهای پست و ناپایدار گیر کرده اند، مقصر تنها خودشان هستند؛ زیرا شاید چیز باارزشی برای فروش ندارند یا اگر دارند، بلد نیستند آن را به درستی عرضه کنند.

به این ترتیب است که همه آن ساختارهایی را که مسئول پخش یا تصاحب ناعادلانه امکانات مالی، اجتماعی و فرهنگی هستند، یکباره از نظرها دور می مانند.

امکاناتی که در جامعه حالت نمادین دارند و این ساختار‌ها سبب می‌شود که سرمایه جوانی که از محیط های مردمی ‌محله های حومه شهر می آید، فرصت کمتری در برابر جوانی که از محیط های مرفه می آید، داشته باشد.

مفهوم سرمایه انسانی، که به شکل روان پریشانه ای فردگراست، همه روابط اجتماعی از جبرهای کمابیش قدرتمندی تأثیر می گیرند، در اراده گرایی و عزم شخصی خلاصه می کند؛ همان مفهومی ‌که اصطلاح عامیانه «خواستن توانستن است» در بر دارد.

درباره آن قسمت از حقوق بگیرانی که هنوز فرصت داشتن شغلی پایدار و متناسب را دارند، همین فرمول به آنها این عقیده را می دهد که این مزیت را مدیون سرمایه انسانی خودشان هستند و این تفکر سبب می شود که آنها نه تنها با حقوق بگیرانی که در وضعیت پایین تری قرار دارند، احساس درک و همبستگی نداشته باشند، بلکه متقاعد می شوند که باید برای حفظ و رشد این سرمایه ارزشمند پیوسته تلاش کنند.

به این ترتیب، موجودیت خارج از محیط کارشان را نیز، در همه ابعاد آن، به یک بنگاه دایمی جذب و جمع امکانات و هر منبع درامدی که بتواند در بازار کار گرانتر و ارزشمند‌تر شود، تبدیل می کنند. اما اگر هر شخصی کارفرمای کوچکی باشد، خود سازوکار استثمار سرمایه داری نیز به یکباره از نظرها محو می شود؛ زیرا حقوق بگیر، به صورت مدیر یک سرمایه انسانی، دیگر به دنبال فروش نیروی کار انسانی به سرمایه نیست. نیروی کاری که عملی کردن آن، – یعنی: به فعل درآوردن آن به شکل یک کار با مدت، شدت، کیفیت و بالاخره قدرت تولید تعیین شده – می تواند ارزشی بیش از ارزش واقعی‌ خود به آن ببخشد و به این ترتیب با دادن ارزشی بیش از قیمت خرید آن به سرمایه، سبب ایجاد ارزشی مجازی شود.

فرض بر این است که باید خدماتی را به فروش برساند که دستمزد آن معادل قیمت واقعی آن است؛ یعنی معادل پولی دقیق آن؛ بنابر این، به آن معناست که هیچ امکانی برای استثمار بین سرمایه و کارمزدی وجود ندارد. تنها یکی می تواند نسبت به دیگری از قدرت بازار وسیعتری بهره مند شود…

با این همه، باید اضافه کرد که در انتها، اطلاق سرمایه به یک کالای ساده، یعنی نیروی کار اعمال نوعی از «فتیشیسم» – یعنی بت وارگی – است؛ به معنایی که مارکس از آن استفاده می کرد…؛ یعنی: بگذاریم چنین برداشت شود، به این بهانه که سرمایه «ارزشی در روند» و یا ارزشی قادر به حفظ و توسعه خویش در  یک دوره دایره وار ناایستاست که گاهی شکل کالا می گیرد، گاهی شکل پول، پس هر کالایی (و از جمله نیروی کار) و یا هر مقدار پولی هم گویا خود سرمایه است.

به این ترتیب، دوباره شرایطی را که بخصوص وجود سرمایه را امکانپذیر می کند، از نظرها محو می کنیم؛ یعنی: استثمار نیروی کار به شکل مزد بگیری آن.

تغییر شکل نیروی کار به کالا و پیش فرض آن، یعنی: سلب مالکیت کارگران و حقوق بگیران از نیروی کارشان و از ابزار اجتماعی تولید.

این در حالی است که این امکانات ثمره انباشت بهره کشی از خود آنان است. صحبت از سرمایه برای آنچه به این ترتیب متضاد خود کلمه سرمایه است، در عین حالی که متضاد منشأ تولید آن نیز است، وارونه کردن همه ‌روابط تولید سرمایه داری است و به این ترتیب، غیرقابل فهم کردن آن؛ و این یعنی: دنیای وارونه.

منبع:

روزنامه «سرمایه»

Advertisements

No comments yet»

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: